محمد ابن موسی خوارزمی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

(تغییر مسیر از خوارزمی)

Jump to: navigation, search

ابوجعفر محمد بن موسی خوارزمی از دانشمندان بزرگ ریاضی و نجوم می‌‌باشد از زندگی خوارزمی چندان ا طلاع قابل اعتمادی در دست نیست الا اینکه وی در حدود سال 780 میلادی در منطقه خوارزم آسیای میانه زاده شد شهرت علمی وی مربوط به کارهایی است که در ریاضیات مخصوصاٌ‌ در رشته جبر انجام داده به طوری که هیچیک از ریاضیدانان قرون وسطی مانند وی در فکر ریاضی تاثیر نداشته‌اند اجداد خوارزمی احتمالاٌ اهل خوارزم بودند ولی خودش احتمالاٌ از قطر بولی ناحیه‌ای نزدیک بغداد بود. به هنگام خلافت ماموی عضو دارالحکمه که مجمعی از دانشمندان در بغداد به سرپرستی مامون بود، گردید خوارزمی کارهای دیونانتوس را در رشته جبر دنبال کرد و به بسط آن پرداخت خود نیز کتابی در این رشته نوشت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت ۴:۱۷ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 

غياث‌‌الدين جمشيد کاشانی

زندگی‌نامه

تولد: کاشان، ایران، حدود 790ه.ق. درگذشت: سمرقند، اکنون در ازبکستان، 19 رمضان 832 ه.ق./808 ه.ش./1429 م. اخترشناس، ریاضیدان جمشید بن مسعود بن محمود طبیب کاشانی ملقب به غیاث‌الدین که در غرب به الکاشی(al-kashi) مشهور است. هر چند فیزیکدان بود، ولی علاقهٔ اصلی‌اش متوجه ریاضیات و اخترشناسی بود؛ پس از دورهٔ طولانی بی‌نوایی و سرگردانی، سرانجام در سایهٔ حمایت سلطان الغ‌بیگ، که خود دانشمند بزرگی بود، موقعیت شغلی مطمئنی در سمرقند به‌دست آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت ۴:۱۳ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 

عمر خیام

خیام

غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبرتألیف کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت ۴:۱۱ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 

 

بررسی طنزآمیز مکاتب بشری!

 

سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه میدارید. دیگری را به همسایۀ خود می دهید!

کمونیسم : دو گاو دارید. دولت هر دوی آنها را میگیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند!

فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت میدهید. دولت آن را به شما میفروشد!

کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هر دوی آنها را میدوشید. شیرها را بر زمین میریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند!

نازیسم : دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی میکند و هر دو گاو را می گیرد!

آنارشیسم : دو گاو دارید. گاوها شما را میکشند و همدیگر را می دوشند!

سادیسم : دو گاو دارید. به هر دوی آنها تیراندازی میکنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید!

آپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید میدهید ولی گاو سفید را نمی دوشید!

دولت مرفه : دو گاو دارید. آنها را میدوشید بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنوشند!

بوروکراسی : دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر میکنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید!

ایده آلیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. همسر شما آنها را می دوشد!

رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. اما هنوز خودتان آنها را می دوشید!

متحجریسم : دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید!

فمینیسم : دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید!

پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید. از هرکدام شیر بدوشید فرقی نمی کند!

لیبرالیسم : دو گاو دارید. آنها را نمیدوشید چون آزادیشان محدود می شود!

دموکراسی مطلق : دو گاو دارید. از همسایه ها رأی میگیرید که آنها را بدوشید یا نه!

سکولاریسم : دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست!

***************************

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲:۳۱ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 


لبخند و لطیفه های کلاسی

 


معلم: شش صورت فعل « زد» رابگو؟

  شاگرد : زدم، زدي، دعوا شد


معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم.

شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت...

 معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم.

 شاگرد: ای – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد...

 معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ...

معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو.

 شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...


معلم:بگو ببینم فرق برق آسمان وبرق منزل چیست؟

شاگرد :آقا اجازه برق آسمان مجانی است ولی برق منزل پولی است.


معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم.

شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت...

 معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم.

 شاگرد: ای – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد...

 معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ...

معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو.

 شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...


معلم:« اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»شاگرد:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»


معلم:« دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
شاگرد:«قورباغه و برادرش.»


جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!


معلم:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟» 
شاگرد:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»


معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و 
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟» 
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »


معلم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
شاگرد:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»


معلم: اگر تو۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
شاگرد:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
شاگرد: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»


معلم: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
شاگرد: «نصف پرتقال را!»
معلم: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
شاگرد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»


معلم: پنج تا حيوان درنده نام ببر

شاگرد : دو تا ببر 3 تا شير !!!


معلم: چرا روي رودخانه پل مي زنند؟

شاگرد : براي اينكه وقتي باران مي آید ماهي ها بروند زيرش و خيس نشوند.

 


معلم: فيل ها در کجاها پيدا مي شوند؟

 شاگرد: آقا اجازه، فيل ها اون قدر بزرگ هستند که اصلا گم نمي شوند !!!


معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟
شاگرد: دندان مصنوعي است


معلم : چرا بهترین دوست ما کتاب است؟
شاگرد : چون هر بلایی سرش در بیاوریم، صدایش در نمی آید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۵:۹ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 


انواع تکالیف خلاق
 

 

 الف ) با حروف اسمت کلماتی را از درس پیدا کنید .مثال: احمد ـ ازـ صبح ـ آموزگارـ دوستان

 ب ) با حرف آخر کلمه ی داده شده کلمه ای پیدا کنید که این حرف اولین حرف کلمه باشد

 مثال: آموزگارـ رایانه ـ هرمز ـ زود

پ ) حروف درهم ریخته را روی هم ترکیب کن مثال : خـ ر شـ یـ و د  : خورشید

ت ) کلمه ی وارونه بدهید تا با کمک آینه کلمه را پیدا کند

ث ) با کم کردن حرف به حرف کلمه کلمات جدید بسازید . مثال ورامین ـ رامین ـ امین ـ مین

ین ـ ن

ج ) ده کلمه بدهید البته از متن درس اصلی سپس برای معنی کلمات را پیدا کنید و جمله بسازید .

چ ) ده کلمه بدهید البته از متن درس اصلی سپس برای هر کلمه کلمات مخالف پیدا کنید و با آن جمله بسازید .

ح ) ده کلمه مهم از درس بدهید تا با آن کلمات داستان بنویسند .

د ) پنج جمله از جملات مهم درس را به صورت نیمه بدهید تا بقیه آن را از کتاب پیدا کنند

ذ ) چند کلمه از درس بدهید تا بچه ها آن کلمات را از متن درس پیدا کنند و جمله ی آن را بنویسند .

ر ) وقتی نکات دستوری کتاب فارسی را درس می دهید با توجه به آن نکات تکلیف بدهید مثلا" اگر جملات پرسشی را درس می دهید برای تکلیف از آنها بخواهید که جملات پرسشی را از درس پیدا کنند و بنویسند .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۵:۹ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 

۱--تبیین اثرات نماز

2-تکریم وشخصیت دادن به دانش آموزان

-3-نشاط آفرینی فرهنگی و اعتقادی و خود باوری در دانش آموزان

4-ایجاد رابطه قوی دینی بین معلم و دانش آموز

5-داشتن نمازخانه جذاب و عالی و استفاده از رنگ های دلپذیر

6-باز گو نمودن اهمیت و ضرورت نماز به اولیا دانش آموزان

7-اجرای مسابقات مختلف در خصوص نماز و اهدا جوایز به دانش آموزان برتر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۵:۸ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 

من معلم هستم کسی که راه را از چاه نشان می دهد سحر وجادوئی در کار نیست من قادر نیستم روی آب راه بروم دریا را هم نمی توانم بشکافم من فقط بچه ها را دوست دارم


آرزویم سر بلندی تمام کودکانی است که به من سپرده می شوند . تلاش می کنم بتوانم از استعدادها و توانایی های آنان نهایت استفاده را بکنم . در خم یک کوچه نمانم . به فرزندانم بال و پر بدهم . آنها را پرواز بدهم.اجازه ندهم بمانند و بمانند.


اين روزها گويي انسانها بيشتر به دست يكديگر پير ميشوند تا به پاي يكديگر...


دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،
اهای ج م ا ع ت ...!!!
میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟
شما دقیقا چه رنگی هستید؟!


ديشب خدا داشت ميگريست!
من هم گريستم!
هر دو يك درد داشتيم،
آدمها!!!!!


انسان ها هر از چند گاهی از جایی می افتند،از لبه ی پرتگاه،از پا،از نفس،از این ور بوم،از دماغ فیل،از چاله به چاه،از عرش به فرش،از چشم،ازچشم،ازچشم!!!!!


صبر کن سهراب!
گفته بودی قایقی خواهی ساخت
قایقت جا دارد؟؟؟
من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم....


حواست بـہ دلت باشد . . .
آن را هر جای نگــذار!
ایــن روزها دل را میــدزدند . . .
بــعد که به دردشـان نـخــورد
به جـای صـــندوق پـستی
آنرا در سطل آشغال می اَندازند !
و تــو خوب مـیـدانی دلی که اَلمثنی شد!
دیــگر دِل نمـیشود. . .



کوفه خشکسالی شده بود. خیلی وقت بود باران نباریده بود آمدند پیش حضرت علی ایشان فرمودند:"به فرزندم حسین بگویید برایتان دعا کند."حضرت دعا کردند و باران بارید.خوشحال شدند و گفتند:" جبــــــران مــــــــیکنیـــــــــــم!!!"...


نیستیم ! به دنیا می آییم... عکس یک نفره می گیریم ! بزرگ می شویم ، عکس دو نفره می گیریم ! پیر می شویم ، عکس یک نفره می گیریم … و بعد... 
دوباره باز نیستیم ......!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۵:۶ ب.ظ  توسط علی داودوند  | 

به عنوا یك معلم یادم باشد:

یادم باشد: حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد.

یادم باشد: که روز و روزگار خوش است و تنها دل من دل نیست ،

یادم باشد: جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم .

یادم باشد: باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم .

یادم باشد: از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن.

یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند.

یادم باشد: برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !

یادم باشد: هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ... .

یادم باشد: می توان با گوش سپردن به آوازدوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد!

یادم باشد: گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود.

یادم باشد: هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ... .

یادم باشد: قبل از اینکه از راه رفتن کسی ایراد بگیرم یکبار با کفشهای او راه بروم.

و یادمان باشد: هیچگاه از راستی نترسیم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۶:۵۲ ب.ظ  توسط علی داودوند  |